چند سال قبل کسی تعریف می کرد: «وقتی پدرم نفس های آخرش رو می کشید کنارش بودم. صدام کرده بودن که بیام و کنارش باشم. دستش گرم بود، هنوز گرم بود. دستش رو گرفتم. خیلی محکم. چشمامو بستم و سعی کردم همه ی گرمی دستش رو جایی از حافظه ام نگه دارم. حفظ کنم گرمای دستش رو برای روزایی که نیست، برای همه ی باقی عمرم.»بعدها جمله ی «حفظ کنم برای باقی عمرم» رو جایی عمیقا درکش کردم.روزی که بعد چند سال باید با یک نفر خداحافظی می کردم. تصمیم هردومون بود.بارها خداحافظی کرده بودیم از هم، ولی این آخری فرق داشت.وقتی فهمیدیم جدیه، بی اونکه به زبون بیاریم، دست همو توی تاریکی ماشین و صندلی عقب گرفتیم. اولین لمس و آخرین لمس.مگه چقدر میشه بوسیدن دستای کسی رو طولش داد؟تاحالا آدمها تو موقع بوسیدن کسی پشیمون هم شدن؟«حفظ کنم برای باقی عمرم» رو اون لحظه چشیدم.صورتش اون طرف صورت من بود، اما می تونستم بفهمم که غمگینه. که هردومون داریم اشک میریزیم اما من به روی خودم نمیاوردم و بعضمو میخوردم.سعی کردم حفظ کنم همه ی گرمای دستش رو، برای همه ی باقی عمرم و بعد از جلوی چشمام دور شد و رفت.دلم میخواد برم و کسی که چند سال قبل اون حرفو بهم زد پیداش کنم. ازش بپرسم تو خواستی حفظ کنی اما چقدر گرمای دست پدرت تو حافظت موند؟ازش بپرسم این حفظ کردن ها فراموشی هم دارن؟که جواب هردو سوال، یه نه واضحه.
برچسب:
نویسنده: امیر طباطبایی
تاريخ: دوشنبه
13 شهريور
1402 ساعت: 13:51